تبليغاتX
خاطرات خانه ما

خاطرات خانه ما

یادش بخیر ر ر ر

سلام

 

 

واقعا یادش بخیر...شهره عزیزم اگه این ترم توی خانه ما نباشی واقعا جات خالیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:7  توسط شیوا   | 

: دی

 

 میگم چقدر اینجا (به قول شیرازیا) پوکیده

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 14:19  توسط شهره  | 

و باز هم

سلام عزیزان دلم....به جمعیت ملیونی که به وبلاگ ما سر می زنن خوش آمد می گم

باز هم این افتخار نصیب من شد که در ایام خوش تعطیلی امتحانات چند خطی رو در خدمت شما علاقه مندان  خاطرات شیوا و شهره باشم...

جاتون خالی روز آخر که پیش هم بودیم...یه پیک نیک درست و حسابی راه انداختیم...البته چندتا مهمان باحال هم از شیراز داشتیم که دیگه اساسی ترکوندیم...انواع سالادهای خوشمزه و مخلفات و اینا...رفتیم کنار دریا و در آن گرما و این وقت سال حسابی به عقل خود و دوستان شک کردیم اما حسابی خوش گذشت...من و یکی از بچه ها ( بماند کی) رفتیم آبتنی هم کردیم تو دریا...شهره خانوم هم جهت حفظ کلاس کاری نشستن زیر درخت تو سایه پیش اون یکی از بچه ها که باز هم بماند

دیگه اینکه عکسای خوشگل گرفتیم...شب هم رفتیم رستوران سنتی قوام شام خوردیم و حسابی اون بچه ها رو انداختیم تو خرج.....

آلان هم که من شیرازم...شهره خانوم هم فردا می یاد و قراره تو شیراز هم قبل از امتحانا یه روحیه حسابی به هم بدیم و مشغول درس خوندن بشیم

دیگه نگران هیچی نیستیم غیر از عالیجناب شاهین خان و بانو

خب خیلی خلاصه می کنم...تعریفا زیاده...باشه واسه بعد (دارم می پیچونم با اجازه)

بای بای

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 13:58  توسط شیوا   | 

خاطرات خوش

سلااااااااااااااااااااام

 من اومدم دوبارره . دلم خیلی براتون تنگ شده بوددد خیلی زیاد

مخصوصا برای دوستانی که زیاد به ما سر میزنن. نگران شدم . چند وقته نیستن. میگما یه وقت متاهل نشده باشن و من depress میشم 

وای نبودین یه اتفایایی افتاد با این ۳تا ملنگ. البته به زیبا و ساحارا جدیدن میگیم . دشمن!!

اونام به شیوا میگن رقیب! چون وقتی نباشه من همش با اونام. اما وقتی شیوا برگرده ...

دیگه  اینجوریه . من طرفدارام زیادن ...

خوب هفته قبل تولد شیوا بود. من که شیراز بودم و ۲تا  عروسیه توووپ

آخره رقص و قر کمر و عشوه و ادا .... خلاصه با روحیه عالی برگشتم  اینجا... فقط عکس پیشم نیست که واستون ۳۶۰ بذارم. ایشالا برگردم خونه میذارم

شیوام که روز تولدش کیش بود. کلی خوش گذروند.. پلاژ و خرید و دوچرخه سواریه کیش و....

سوغاتیم یه شال خوشکل  واسم آورده و یه روژلب صورتیییی

 

راستی با بچه ها قبل از اینکه بیاد بادکنکو فشفشه گرفتیم. ۴ صبح میرسید . سورپرایزش کنیم

اما بادکنک هامون یا باد نمیشدن . یا میترکیدن. (به قول شیرازیا میپکیدن)

خلاصه ما رو از ذوق انداخت. از ۲۰تا بادکنک فقط ۹ تاش مون... که ۳ تاشو به در اتاق زدیم...۶تا هم دور تختش...

من ساعت کوک کردم واسه ۴ صبح . بیدار شدم. نیومده بود. منم دوباره خوابیدم .دیگه بیدار نشدم تا ساعت ۹ صبح

شیوا خانم همیشه . ساعت ۴ یا ۵ که میرسید. کلی در بهم میکوبه. مارو بیدا ر میکنه. حالا اون روزی که واسش برنامه داشیم . آروم اومده تو. بادکنکا رو هم دیده. کلی بچه خوبی شده . خواسته ما بیدار نشیم

صبح که بیدار شدیم کلی بوسمون  کرد وتشکر....

دیگه قرار شد یه روزی ۴تای بریم بیرون . شام . اما کیک نمی خواست بخره.. ما هم تصمیم گرفتیم سورپرایزش کنیم . خودمن کیک بخریم..... یه شب رفتیم رستوران جدید زیتون... کیک و کادو و شااام..دست و هورا و عکس....

من بهش یه  تاپ و دامن اسپورت واسه کلاسای ایروبیکش هدیه دادم

ساحارا یه کیف دستی خوشکل

و زیبا یه کیف پول ناز... بعد نامزد دوستش که ماشین داشت اومد برسوندمون خونه . یه دورم تا ساحل و دریا زدیم . جاتون خالی کلی سوت . جیغ و هورا ...با اهنگ جدید آرش ( کندی کندی لومیدی این دلو از سینه.. بگو بگو صدات به دل میشینه...کلک کلک بابا بیا نزدیک ترم... گوله ی نمک...) که روز تولدش که ۶ اردیبشت بود واسش اس ام اس کرده بودم..یه تیکه هم زیبا واسمون تو ماشین بندری اجرا کرد از اونجای که نامزدش بندری دیگه.

من از خجالت اروم نشسته بودم . اما باورم نمیشد ساحارا و زیبا همش میرقصیدن  و دست و .... شمام ساحارا رو دیده بودین باورتونمیشد.  اخه خیلی آروم به نظر میاد..

 اینم اخرین خاطرا خوش دانشجویی ما... راستی شیوا  ۲۱ساله شده

موردی . خواستگاری. چیزی اگه هست . دستشو  بالا  کنه.. دختر خوبیه

تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10:17  توسط شهره  | 

اولين پست سال جديد

سلام همگی...

سال ۸۷ اومد...عید همگی از اینجا باز مبارک...انشاالله همگی سال خوبی داشته باشیم...امیدوارم که در سال جدید دوستان خوب بیشتری پیدا کنیم...خوشحالم که اولین پست سال 87 رو من مي نويسم...تشويق

خوب...حالا از كجا شروع كنم...عيد خوبي بود...با شهره خانوم...يه روز رو كامل با هم بوديم...صبحش رفتيم بيرون كلي خط زديم و پاساژ گردي كرديم...اومديم خونه ما ماشين برداشتيم رفتيم ناهار خريديم...بعد خونه نوش جان كرديم...ديگه فيلم هاي مهموني ها و چهارشنبه سوري كه خيلي خوش گذشت رو نگاه كرديم...بعد هم سريع آماده شديم و رفتيم باغ ارم...خيلي عالي بود...شلوغ...شديد...پر از مسافر...پر از گل و شكوفه و درخت هاي قشنگ...آخه باغ ارم شيراز سال هاست كه شده باغ گياه شناسي...واي كه توي ارديبهشت ديگه خيلي قشنگ مي شه...با شهره كلي عكساي قشنگ گرفتيم...مي تونين توي ۳۶۰ ببينين...جاي همه شما خالي بود...راستس واسه تولد من يادتون نره بياين اينجا....شب هم با شهره رفتيم هات داگ خيلي خوشمزه خورديم و اومديم خونه و كلي اذيت كرديم...فرداش هم كه ۸ فروردين بود واسه صاحبخونه بايد پول مي ريختيم به حساب...ديگه ساحارا اومد و پول آورد و شهره رو بردن برسونن...من رو هم رسوندن بانك....

ديگه اينكه درس و اينا رو خوب طبيعي هست كه بي خيال...شهره فردا ميره سمت خانه ما (يه اسم ناقابل هم پيشنهاد ندادين تا به جاي خانه ما ازش استفاده كنيم) منم يكشنبه بر ميگردم به سمت ديار دانشگاه...

خوب ديگه اينكه...چند روز هم به همراه خانواده گرامي رفتيم كرمان و يزد كه خيلي خوش گذشت...يزد تا حالا نرفته بودم...خوشم اومد...شهر قشنگي بود

خوب ديگه چي بگم...اين دفعه زياد تعريف ها مربوط به مسايل دانشگاهي نمي شه...پس سخن رو كوتاه مي كنم

تا پست بعدي خدانگهداررررر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:16  توسط شیوا   | 

پرادو 2در...

 

سلااااااااااااااام من اومدمممممممممم با خبراي جديد!!!!!!!!!!

مرسي مرسي خوبم

شما چطورين ؟

شاهين جون بي زحمت نظر هاي 2تا پست قبلي رو هم بخون نبودي نگرانت شديم ميخواستيم اسمتو بديم روزنامه به عنوان گم شده

خوب تا كجا رفته بوديم؟ آهان تا امتحانات پايان ترم

خوب بالاخره ما با نمرات افتان و خيزانمون پاس شدم(هورااا تشويق)

بعد از تعطيلات پايان ترم اومديم دوباره خونه دانشجوييمون البته با 2تا هم خونه اي جديد مون كه به نظر ميومد دختراي خوبي باشن كه هستن

بله هنوز 2روز از شروع ترم جديد نگذشته بود كه بعضيا (شيوا) با يه تلفن از مامانش كه اي هفته تولد پژمان (پسر خاله) و روز بعدشم جشن نامزديه الهه جون.... و ديگه باقيشو بخونيد . (شيوا با اولين بليط واسه شيراز رفت)  خيلي جالبه نه؟!!!!!!!!! بابا درسته دانشگاه آزاده ولي ديگه نه تا اين حد آزاددددد

خلاصه ما مونديمو هم خونه اياي جديدمون.

كه تنها وسيله واسه ارتباط بين ما فال ورق بود( انواع اقسام فال تو خونه ي ما موجوده)

كه ديگه بعد چند روز رابطمون از فال به بازي حكم ارتقاع پيدا كرد...

واي نميدونين چقدر به دستي كه داشتيم مي خنديديم.. دسته من و زيبا معمولا بد نبود اما ساحارا بد شانسي مياورد.بعد ميگفت من رو باز بازي ميكنم يا  جلومون ميگرفت ميگفت هر كدوم و دوست داري وردار....يا با 2لو / 3لو ميخواست ناك اوتمون كنه.....

از اونجاي كه اكثرا من حاكم ميشدم.يه شب رفتم براشون شكلات و نسكافه بيارم .وقتي برگشتم ديدم دست منو گذاشتن منم مرتب چيدمشون و شروع كرديم به بازي.ولي چه دست مزخرفي تنها ورق بالام 8لو بود.همين طور كه مي ناليدم .يه جا كه ازش استفاده كردم اونا بلند زدن زير خنده... گفتن ااا اين كجا بود ما كه يجوري برات گذاشته بوديم كه 4.5 لو بالاترينت باشههههههههههههههههه.............اينم از سوژه خنده ي اون شب..........

خلاصه ما يه هفته كارمون از ساعت 12 شب به بعد خنديدن بود ولي از ترس همسايه ها نميدونستيم چيكار كنيم

راستی یادم رفت بگم سوپری سر خیابونمون یه مامانه بد اخلاقی داره به قول بچه ها حالتیه. اگه دلش بخواد روزای زوج که شیر میاد برامون میذاره.اگر هم نخواد میگه شیر تموم شده بهمون نمیده

ساحارا به اسم جعفر حساسه. ميگه هيچوقت نميتونم ببينم اسم شوهرم همچين اسمي باشه.به اسم من نمياد. اگه هم يه روزي يكي با اين اسم بياد خواستگاريم يا شوهرم باشه خودم و ميكشمممم. (اي واي تو اين بي شوهري چه گيري دادی)

يه روز تعطيلم جاتون خالي غذا درست كرديم رفتيم لب دريا هموني كه عكساش تو 360 گذاشتم.

خيلي خوش گذشت . زيبا خسته بود .اما منو ساحارا كلي راه رفتيم تا به ساحل شني برسيم. واي نميدونين چقدر خوشكل و محشر بود. اگه مسير شمام اينورا خورد حتما بريد. ساحل بين رافئل و بهمني . جاي تاپيه.

فردا عصرش هم رفتيم خريد و ويندو شاپينگ.

خلاصه كلي خوش گذشت . مخصوصا با خنده ها ي الكيمون وااااااااااااااي اينو نگفتم منو شيوا جديدان آهنگاي رضايا رو ميخونيم با هم . اينا تو کف بودن ببينن ما چرا اينقدر خوشيم تا اينكه اون روز آهنگ(اس ام اس) و (ديگه ازت بريدم) رضايا رو براشون گذاشتم گوش دادن . فرداش زيبا تو سرويس دانشگاه واسه همه بلوتوث كرده بود.( اهااااااااا. ديگه ازت بريدم . دلمو نميدم. پرو شدي دختر دورتو خط كشيدم....همه حرفات دروغه .. سرتو شلوغه ..........مگه واست چي كم گذاشتم .... فقط پرادو دو در نداشتم...) كه مام رو اين اساس با ساحارا سوژمون پرادو 2 در شده بود . هر جا پرادو 2در ميبينيم همراه خنده . موزيكش رو هم اجرا ميكنيم.

(اس ام اس ميزنم جواب نميدي .بگو كلك واسم چه خوابي ديدي...حالا اگه به بابات نگفتم يه آشي واست نپختم...) آخر آهنگاي تينجر هاست. ميبينيد . ياد بگيريد روحيه نوجووني داشته باشيم تا شاد باشييممممممممممممممم

قربان همه ي شما

شهره

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 13:29  توسط شهره  | 

شب خاطره انگیز ز ز ز ز

سلام...ما که خوبیم...شما هم که...فکر کنم یه مدت دیگه اینجا کسی نباشه که من احوالش رو بپرسم...خودم و شهره هستیم و چهار دیواری خونه و وبلاگ...!

خب من بیچاره که هفته پیش جراحی دندون عقل داشتم و حسابی....وای ی ی ی ی

خیلی بد بود خیلی درد داشت.. شهره هم نیومد عیادتم... انقدر دلستر و آبمیوه و آیس پک و کمپوت خوردممم....مرددددم م م م !!!!

با شهره و دختر دایی اش (امشب داره می ره هند!! پزشکی بخونه!!) و دوستشون...رفتیم بیرون پاساژگردی...این نامردا...ذرت مکزیکی خوردن...من نمی تونستم بخورم

امشب هم شهره  بعد از فرودگاه می یاد ترمینال که بریم سر خونه و زندگیمون!!

دیگه اینکه به تقاضای دوست جون عزیزمممم ایما خانوم...براتون خاطرات شب آخرین امتحان رو که با هم بودیم تعریف می کنم...الکترومغناطیس داشتیم...جمعه ۱۹ بهمن ۹ صبح...

من که توی خونه تنها بودم...شهره ۴شنبه رفت...ایما هم عصر تماس گرفت و گفت می یاد که با هم درس بخونیم...سه فصل امتحان داشتیم...۲ و ۵ و۶ ...من فقط ۵ رو تا عصر امتحان خونده بودم ایما هم فقط ۲...اوضاع بی ریختی بود....دیگه خلاصه ایما جون کیک کاکائویی خریده بود و منم چایی درست کردم ولی از اونجایی که احساس کردم ضعف دارم!! به پیشنهاد خودم خامه و عسل آوردم و شروع کردیم به خوردن...

مقداری درس خوندیم و بعد از ساعاتی پفک، کلوچه و آلوچه خوردیم...باز یکم درس خوندیم...یکم آبمیوه خوردیم...یه کم درس خوندیم...داشت خواب می اومد سراغمون...

ساعت ۱۱ شب نسکافه و کیک خوردیم که خوابمون نبره...می خواستیم تا صبح بیدار باشیم و بریم امتحان بدیم...درس خوندیم دیدم نمیشه کاریش کرد...اومدیم توی حال نشستیم...یکم محیط عوض بشه...یه مدت بعد ایما پیشنهاد داد...cdهای فیلم عروسی شیدا (خواهرم) رو بگذارم ببینیم که تنوع باشه...دیگه cd  اولش رو نگاه کردیم و چقدر خندیدیم و یادمون افتاد اونشب چقدر بهمون خوش گذشت....حالا ساعت تقریبا ۱ گذشته بود و ما می خندیدیم...من که هر لحظه منتظر بودم...یکی از همسایه ها در و بشکنه بیاد ما رو خفه کنه!!!

بعدش باز یکم مسئله حل کردیم...من دیدم خدایی گرسنه هستیم دیدم توی یخچال تخم مرغ و قارچ داریم...قاطی پاتی کردم یه چیزی شد خلاصه!! ساعت ۲:۳۰ هم اینو نوش جان کردیم و راه خود را ادامه دادیم...(خسته شدین؟ بی خیال،گوش کن بعدش چی شد)

ساعت ۴ بود که حسابی خواب داشت غلبه می کرد...من که هرچی ایما سعی می کرد حالیم کنه این مسئله ها رو هیچی نمی فهمیدم...خدایی اگه رشته برق باشید...افتضاح ترین درس این دوره الکترومغناطیس هست....خلاصه در و باز کردیم و با همین ریخت قیافه رفتیم بالا پشت بوم...یه آب و هوایی عوض کردیم خیلی کیف داد...خیلی هم کار خطرناکی بود...

دیگه خلاصه اومدیم دیدیم...نخیرررررر....سلامتیمون واجب تر هست و ما هم ۲ ساعت واسه استراحت بیشتر وقت نداریم و واقعا داره صبح می شه...پس...رفتیم خوابیدیم....ساعت ۶:۳۰ بلند شدیم که آماده بشیم بریم دانشگاه...منم شیر کاکائو و از این چیزا آوردم که بخوریم گرسنه نریم سر جلسه...ایما که گفت شرمنده من دارم می ترکم....ولی من کم نیاوردم و شیرکاکائو خوردم تا ساعت ۱۲ سر جلسه ضعف نکنم

گفتم بی خیال دو تا قرص دایجستیو می خوریم می ریم سر جلسه می خوابیم

دیگه رفتیم دانشگاه ساعت ۸:۳۰  ایما گفت من گرسنه هستم...رفتیم از بوفه شیر و کیک خرید خورد!!

دیگه ساعت ۹ رفتیم سر جلسه و تا ساعت ۱۲...سوالا که افتضاح بود...من که تقریبا هیچی ننوشتم...

باز ایما یه چیزایی نوشت...خلاصه اومدیم بیرون...یکم هوا خوردیم و برگشتیم...از قبل قرار گذاشته بودیم که روز امتحان اخر بریم رستوران نخلستان مثل ترم های قبل....ما هم کم نیاوردیم و رفتیم...جاتون خالی...من میگو سوخاری خوردم و ایما زرشک پلو با مرغ...با کلی سالاد....خلاصه بالاخره رفتیم خونه درسته که امتحانمون افتضاح شد...ولی خیلی بهمون خوش گذشت و اون شب برامون خیلی به یاد موندنی و دوست داشتنی شد....

حالا می دونین چی شدددد؟ اگه گفتین؟

هر دوتامون پاس س س س  شدیم م م م .....هوررررررررااااااااااااااا

من که باورم نمیشد...واقعا از استادم ممنونم....بالاخره بعد از چند ترم...یکی دلش برام سوخت

خب دیگه اینم از این...ایما جون گفته بود که از خاطرات خوبمون بگم که گفتم

امشب که با شهره می ریم و از فردا یک زندگی مشترک جدید با هم خونه های جدیدمون شروع کنیم...البته من که پنجشنبه برمی گردم...هم کلاس ندارم و هم واسه بخیه های دندون بیچارم

پس فعلا تا بعد که شهره اتفاق های جدید براتون تعریف کنه از ترم جدید....

خوش با شییییییییییییییییییییددددددددددددددددد

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 16:23  توسط شیوا   | 

دوست!

سلام به دوستان گل و با معرفت خودم

خوبین؟ مام خوبیم. خدارو شکر. دیگه کم کم باید آماده شیم برای ترم جدید

والا اتفاق خاصی نیفتاده تو این مدت فقط .نیمیدونم چرا شیوا جون اینقدر اصرار دارن من زودتر اپ کنم

شایدم خودشون خبرای زیاد و با هیجانی دارن که بخوان آپ کنن ولی به هر حال من این شعر پایین رو گذاشتم تقدیم به همه ی دوستان شیوا, رویا, مریم, زهراو... حتی ساهارا و زیبا که تازه به خونه ما پیوستن و همتونو دوست دارم

با عشق تقدیم به شما: راستی شاهین جون شمام قاطی دوستااااااااا

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد
“ دوستي ” نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقة تردِ ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جانِ اين ساقة نازك را
دانسته
بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هائي است كه مي افشانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش “ مهر ” است

گربدانگونه كه بايست به بار آيد
زدگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد ، از همه چيز و مه كس
زندگي ، گرمي دل هاست به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است
در ضميرت اگر اين گُل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نو زيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب خورشيد و نسيمش را از ماية جان
خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد بُرد
دوست مي بايد داشت
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند
شادي روي تو
اي ديده به ديدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
 
از طرف شهره

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 1:39  توسط شهره  | 

سلام سلامممم صد تا سلاااااااااااااممممممممممممممممممم

 احوال شممممااااااااا؟

می دونم که همتون دلتون واسه من تنگ شده بوددددددددد....اشکال نداره!!! اومدم بالاخره....

وای ی ی ی   این ۱۰ روز تعطیلات رو عشقه!!!  خیلی خلاصه بگم...گند زدم به امتحانا...۳ واحد حذف...احتمالا ۶ واحد افتادن!! و انتخاب واحد با افتضاح ترین اساتید!!!!   بسه دیگه می خوایم شاد باشیمممم....

خب شما تا کجا با ما بودین؟ انقدر اتفاق ها افتاد....مریم کارهای فارغ التحصیلی اش رو انجام داد و رفت...توی ایام امتحان ها من و شّّهره و رویا خانوم توی خانه ما بودیم....وای این هفته آخر که رویا اونجا بود وسایلش رو جمع میکرد که بره شمال دیگه سر خونه و زندگیش...خیلی محیط گرم و صمیمی بود...

چقدر با شهره حسرت خوردیم که چرا این صمیمیت فقط این اواخر...اونم بعد از اون فاجعه!! بگذریم!

دیگه خلاصه وقتی می رفت دو تا کتاب مثل هم واسه من و شهره خرید و رفت!! عزیزم...ما هم براش هدیه خریدیم...رویا پرید و رفت...دلمون براش تنگ می شه

هفته آخر من و شهره توی خونه تنها بودیم...

دیگه اینکه ۸ بهمن رفتیم بنگاه واسه قرارداد جدید خانه ما (واحد ۸ )

هم خونه جایگزین هم که پیدا نکرده بودیم دیگه هرجور بود با شهره پول پیش خونه رو جور کردیم...وای این صاحب خونه ی ما آقای ج...  تبریزی هست...با لهجه ی غلیظ ظ ظ ...وای حرف زدن باهاش خیلی  عشقه!!!

توی ایام امتحانا خودمون کم بدبختی داشتیم...این دغدغه ی پیدا کردن ۲تا همخونه مناسب هم شده بود قوز بالا قوز...!!!  وای من که خیلی توی فکر بودم...توی دانشگاه زده بودیم...به بنگاه های اطراف سپرده بودیم....گاهی یکی پیدا می شد که وای...یا کارمند بود یا بومی یا....

وای به قول شاهین (می دونم خیلی ذوق می کنی اسمت رو اینجا می خونی معروف شدی پسر!! )

اون حمیده هم که دست از سرمون بر نمی داشت...گیر داده بود هم خونه ما بشه!!

خلاصه...یه روز من رفتم دانشگاه واسه کارای اداری و فیش و حساب سیبا و فرم اس ام اس و... این قر و قمبیل های جدید دانشگاه....روز ثبت نام ترم بهمنی های ناپیوسته بود...دیگه آگهی ها رو چسبوندم توی در و دیوار مجتمع...گفتم بی خیال یه طوری می شه دیگه...نه؟

بعد از ظهرش تلفن زنگ زد....یه آقایی بود ...خیلی محترم...گفت واسه آگهی همخونه که می خواین تماس گرفتم....گفتیم ای جانم....اومده بودن واسه ثبت نام دخترشون...خلاصه قرار شد بیان اینجا تا اونا خونه رو ببینن و ما هم اونا رو...!!!

دیگه عصر شد از یه طرف من و شهره خوشحال بودیم...چون یکم از پشت تلفن متوجه شدیم  ok هستن!!

دیگه تماس نگرفتن و ما همچنان در کف بودیم...خلاصه جند ساعت بعد یهو تلفن زنگ زد گفتم ای ول خودشون هستن!! هماهنگ کردیم و اومدن اینجا...مامان و بابا (که عشق بود) و دختر خانوم...

 با شهره هماهنگ کرده بودیم اگه خوشمون نیومد ازشون...چه جور بپیچونیم

شکر خدا خیلی خانواده خوبی بودن...شیرازی و اصیل...همون شب همه چیز و تموم کردیم رفت...پدر باحال خانواده چک کشید و ما هم کلید خونه دادیم بهشون...قرارداد خونه به نام من هست...بدبختی چک پاس کردن و از این حرفا هم با خودم هست!!!

دیگه اینجور بود که ساهارا شد هم خونه من و شهره...

در همین حین که داشتیم باهاشون صحبت می کردیم...تلفن باز زنگ زد....دی دیری دیممم...(البته زنگگوشی من خیلی جذاب تره )یعنی کی می تونه باشه؟ این دفعه از بنگاه بودن...یه دختر خانوم بود که باهاش هماهنگ کردیم و اومد خونه رو دید و ما هم ازش خوشمون اومد...اینجوری بود که زیبا خانوم که ایشون هم شیرازی بودن...با ساهارا به جمع خانه ما پیوستن!!

دیگه اونشب پرونده این جریان به خوبی و خوشی بسته شد!!

وای که چقدر حرف زدم و هنوز کلی مونده...حالا خودمونیم...خدایی حوصله دارین بخونین؟

بقیه موارد رو به شهره عزیزم می سپارم...

امروز که به راهپیمایی ۲۲ بهمن نرسیدیم...به جاش داریم می ریم پیک نیک!!

 

خوش باشیییییییییییییید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 12:47  توسط شیوا   | 

من امروز میمیرم!

یه سلاااااااام گرم و طولانی تو ای سرما و یخبندون که گرمتو بشه

بالاخره من اومدم شیراز . آخه امتحانای دانشگا آزاد کل کشور لغو شد تا اول بهمن.ما این ۱۰روز رو برگشتیم خونه.خیلی خوب بود . راستی همکلاسیای شیوام بودن

دخترااا نه یه وقت فکر کنید پسر (الکی)

کلی خوراکی تو راه داشتیم : انواع میوه ، ساندویچ ، کیک ن ا ن آ و ر ان ،پسته گلستان ، آب معدنی سپیدان . این اخریا رو احمد علی (ماکارونی) خریده بود ...

(ماکارونی) و (احمد علی) اسم مستعار اوشون هست

برفای تو خونه هم آب شدن ولی دشت ارژن کلی برف بود (شب از اونجا رد شدیم) تاریک بود ولی تو تاریکی هم برفا رو دیدم که به دلم نمونه

یه شب سرد زمستونی خیلی جاتون خیلی خالی با مامان شیفا رفتیم بابابستنی . واااای دندونامون یخیده شد.

از خونه بگم که الان هیشکی نیست. منو شی شی اومدیم شیراز مریم هم فارغ التحصیل شد.خانم رویام که امتحاناشون مث ما عقب افتاد تشریفشونو بردن خونه دوستشون.

دنبال همخونه میگردیم. با پرینت رنگی با اب و تاب زدیم به در و دیوار دانشگاه < اگه شمام کسیو میشناسین حتما به ما معرفی کنید> ولی اون روز یکی زنگ زد وای تا اسمشو گفت تمام بدن من شرو کرد به لرزیدن .اجازه بدین نگم چرا...چو شمام مث من میشین..

رفتیم توفیق اجباری.سینما بهمن. احمد علی اینا رو هم اتفاقی دیدیم اونجا.البته با خود شیواجون هماهنگ شده بوده من نمیدونستم.

دیگه اینکه من تا آخر امروز میمیرم فکر کنم

آخه صبح که بیدار شدم پام گیر کرد به پتوم یه پرش ۵.امتری تو هوا زدم بعد که رفتم صبحونه بخورم نمیدونستم سر فلاکس چای محکم نبوده .خمش که کردم چای داغ از سرش ریخت رو دستم و سوخت الانم با یه دستم دارم تایپ میکنم(تبحرو دارین). بعدم که اومدم بشینم نوک خودکار رفت زیر ناخنم خیلی درد گرفت... واااای ی ی من تا شب میمرم(خدا نکنه)

راستی ما چند روز پیش یه نهار خوشمزه که دسته مامانمون درد نکنه(زرشک پلو مرغ شکم پر) کنار دریا تو یه روز بارونی و سرد خوردیم.جای همه ی دوستان بلاگیمون خالی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:27  توسط شهره  |